شرح حال خانم جیم

شرح حال خانم موسوی
مهر ۱۴, ۱۳۹۴
شرح حال آقای خیری
مهر ۱۴, ۱۳۹۴

شرح حال خانم جیم

بعد از اولین جلسه درمانی پوست صورتم کاملا روشن و صورتی رنگ شده بود در حالیکه قبلا زرد و سفید می نمود

حالت چشمانم ریلکس و گشاده و بازتر بود

در اولین ساعاتی که باید استراحت می نمودم سوالاتی که مابین من و استاد رد و بدل شده بود

به نوعی پاسخ می گرفتم

تکه هایی از خاطراتم به ذهنم می رسید که عمیقتر بود و احساساتی را که با توجیه های مختلف مخصوصا بر اساس هنجارها و ارزشهای خانوادگی و سنتی و دینی نادیده گرفته بودم و یا نه تنها در منظر عموم  بلکه در درون خود نیز سرپوش گذارده بودم

برایم روشن شدند

و از ان به بعد گویا بار سنگینی از دوشم برداشته شد

و خودم را با همان ماهیت قبلی پذیرفتم و دوست داشتم

((فقط دلم می خواهد این احساس ها یا پیامدها دایمی شوند))

روزهای بعد ابعاد مختلف این سوالات پاسخ داده می شد

((هویت زنانگی ام،معنی کمال،هدف همیشگی زندگی من،تعادل،سطحی و خاله زنک بودن))

 

در جلسه دوم

ماساز پشت قفسه سینه و کتف باعث شد دردهایی که در ناحیه ذوزنقه پشت قلب و ناحیه مقابلش نزدیک به پانزده سال داشتم رفع شود

کتف هایم باز شدند

در حالیکه قبلا نمی توانستم راست بایستم و صاف بنشینم

علی رغم اینکه ورزش یوگا کار می کردم

و سعی خود را می کردم اما گویی فلز سفت خمیده ای پشتم بود

 

احساس صلح وسیعی در درونم داشتم

نفسهایم زمانی که در محیط ارامی قرار می گرفتم برایم زنده و روشنی بخش بود

اصطلاح دلم روشن است را می فهمیدم

واقعا درون قفسه سینه من محیط روشن و زیبایی بود

 

بعد ازجلسه سوم در یک میهمانی شرکت کردم

لباسی را که پوشیدم قبلا بارها پوشیده بودم و تاسف خوردم به خاطر اندامی که در دوران جوانی داشتم و اکنون نمی دیدم

همان لباس را پوشیدم

کاملا متوجه تغییر اندامم شدم

و در مهمانی اکثریت تعریفها و تمجیدهایی میکردند که در ان سالها (جوانی) می شنیدم

در ضمن در ان مهمانی من متوجه شدم از بسیاری از افراد که قبلا در اعماق ناخوداگاهم نمی پسندیدمشان

اکنون انها را با عشق و علاقه لطیفی می پسندم و می پذیرم

در صورتی که من قبلا خود را شخص بسیار متواضعی می دانستم و از اینکه در مورد شخصی به دیده عیب جویانه و تمسخر نگاهی داشته باشم یا کس دیگری چنین نگاهی داشته باشد بیزار بودم

اما در ان زمان فهمیدم این احساس عیب جویانه به این اشخاص برای من در حد بسیار کمی در اعماق ذهن و روانم وجود داشته (برای همین بیزاری داشتم)

و همین امر باعث می شد به این افراد عشق و احساس مثبت نداشته باشم

اما در ان لحظه همه انها را با همان پوشش یا شیوه رقص یا رفتار و اداب از اعماق جان می پذیرفتم

 

در هنگام ورزشهای کششی یوگا نیز متوجه شدم ساق پاهایم تا حدی انعطاف پیدا کرده اند که فقط در دوران نوجوانی و کودکی داشته ام

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>