پوچی هیچی

دروازه بزرگ
برایتان گفتم که به سفر رفتم
سفری بر کرانه رود مادر
به سوی ساگارماتا
مادر الهه برفها
تا دریابم راز رود مادر را
کلید رهایی ازرنج

و اینک ادامه داستان
در راه میرفتم در انتهای جاده در نوک تپه ای سیاه دروازه ای بود بس عظیم
دو طرف جاده دو پرتگاه عمیق و صخره ای
تنها راه عبور دروازه بود
به سویش رفتم
ارام ارام
با هر نفس نزدیک و نزدیکتر
با هر قدم نزدیک و نزدیکتر

نگاهبا ن عظیم الجثه دروازه راه عبورم را سد کرد
نگاهی به سر و روی زار و نزارم انداخت و گفت
ای غریبه
تو که هستی
تو چه می خواهی
تو به کجا می روی
….
هر سوالش مانند پتکی گران بر قلبم می کوبید و لرزشش جهانم را می لرزانید

در خود تکرار کردم
با خود تکرار کردم

من که هستم
من چه می خواهم
من به کجا می روم

ناگاه هزاران هزار صدای متفاوت از درونم شروع به پاسخ دادن کردند
همه با هم
همه با هم
همه با هم
همهمه همهمه همهمه

گیج و حیران شدم
کدام صدا صدای من بود
کدام پاسخ پاسخ من بود

نگاهبان پرسید ها چه شد؟چرا زبان در کام گرفته ای؟جوابم را بده و به راحتی عبور کن

نسیمی نوازشگر بدنم را لمس کرد و در گوشم زمزمه کرد
بی تفکر بی تعقل بی تدبر پاسخ مده

به نگاهبان گفتم من در سفرم سفری برای یافتن جوابهایم
و این اولین باری است که سوالی را باید پاسخ دهم
به من فرصتی برای تفکر بده

قهقهه وحشتناکی زد و.گفت
افرین بر تو …بنشین و تعمق کن

از او پرسیدم تا کی فرصت دارم پاسخت را بدهم

نیشخندی زد
به افق دوردست نگریست
وسپس به عمق چشمانم
به ریشه وجودیم

گویی که با ان هزاران هزار صدای درونیم سخن می گفت نه با من
ادامه داد
تا پیش از فرا رسیدن پوچی
باید به وحدت نظر برسید
به وحدت اندیشه
به وحدت پاسخ
به وحدت وجود

پیش از فرا رسیدن پوچی ما دروازه ها را خواهیم بست و به درون خواهیم رفت
و
تو خواهی ماند و پوچی
شما خواهید ماند و پوچی

دوستتان دارم
داوود امین الرعایا

بر گرفته از کتاب
در پیشگاه اساتید بی مرگی