برزخ بی عملی

برایتان گفتم که به سفر رفتم

سفری بر.کرانه رود مادر
تا دریابم راز رهایی از رنج را

و اینک ادامه داستان

همراه استاد بر بالای کوهی بلند ایستاده بودیم
در زیر پایمان در دشت بی کران روبرو

دو شهر دیده میشدند

برروی شهر سمت راست دودی سیاه مانند خفاشی عظیم خیمه زده بود
دودی سیاه و بدبو
مردمانی خسته و بیمار

مردمانش همه زخمهایی بدبو و چرک الود بر بدن داشتند
انها دندانهایی تیز و بیرون زده و چنگالهایی برنده و خون الود داشتند،
در چشمهایشان میشد ترس و خشم و وحشت را به وضوح میدیدم

با هر صدایی از جای میپریدند و فکر میکردند کسی قصد حمله به انان را دارد
دستهایشان را با وحشت به این سوی و ان سوی پرتاب میکردند
و.ناخنهای تیزشان گوشت و پوست متعفن اطرافیانشان را میدرید و چرک و خون جاری میشد
و سپس اطرافیانشان نیز در حمله ای متقابل دست به واکنش میزدند و ….
بوی چرک و خون
نوای ناله و زاری
بانگ نفرین و لعنت
همه جای را در بر گرفته بود

انها در توهم توطيه دست و پا میزدند

انها اسیر واکنشهای ناخوداگاه مبتنی بر خشم و ترس و نفرت بودند
هزاران سال بود که اینگونه بودند

و در شهر سمت چپ

ابرهای زیبای سفید اسمان ابی شهر را تزیین کرده بود

همه جا پر از گل و گلدانهای زیبا بود
رودی زیبا شهر را به دو قسمت تقسیم میکرد
در کناره رود مردمان نشسته بودند و از موسیقی و فلسفه و تاریخ سخن میگفتند

هر کس به کاری که دوست داشت مشغول بود
هر کس استعداد و توانایی خاص خود را یافته بود و به ان مشغول بود
انها به یاد اورده بودند مسیولیت یگانه خویش را و به ان مشغول بودند

در چشمانشان ارامش و شادی را میشد لمس کرد
بر لبهایشان لبخند خانه داشت
پوست و مویشان میدرخشید
خوشبختی را میتوانستی در کنارشان زندگی کنی
.
.
.
.در فاصله میان این دو شهر بیابانی بود بس دهشتناک و بی پایان
خشک و بی اب و علف
از هر سوی گردبادها شن و خاک داغ را به اسمان میبردند
گویی که اسمان بر روی هزاران ستون تفتیده استوار بود

مردمانی در میان این بیابان سرگردان بودند
برهنه و خسته
حیران و سرگشته

عفریتهایی ترسناک را میدیدم که از میان این قوم گم گشته تعدادی را انتخاب میکردند
انها را برسر نیزه سه شاخ خود میزدند و با خفت و خواری به شهر دودها میبردند
انها زاری میکردند و ضجه میزدند
التماس میکردند و تمنا میکردند
اما راه فراری نبود …

و در کنار عفریتها فرشتگانی زیباروی و مهربان را نیز دیدم که از میان این قوم سرگردان تعدادی را انتخاب میکردند
مرهم مینهادند و اب میدادند
و با ملایمت و مهربانی انان را به سوی شهر شادی رهنمون میساختند

در حیرت بودم ازاین داستان
از استاد پرسیدم
داستان این دو شهر چیست و

حکایت این سرگشتگان چیست

استاد لبخندی زد و گفت
ان شهر دود الود
شهر مردمانی است که
زندگانیشان مملو است از واکنش های ناخود آگاه مبتنی بر ترس،خشم،نفرت،حسد،بخل،شهوت،حرص،آز و جهل و نادانی

و شهر پاکی شهر مردمانی است که زندگانیشان مملو است از کنشهای آگاهانه مبتنی بر خرد و شفقت

و اما ان بیابان وحشتناک را ما
برزخ بی عملی مینامیم

ان سرگشتگان و گم کشتگان را که میبینی

اندکی از مردمان شهر دود اگاهتر و

مقداری از مردمان شهر سپیدی ناهوشیارتر هستند

انان رنج را میبینند و درد را لمس میکنند و اگاهیشان به حدی رسیده که در واکنش های ناخوداگاه شان وقفه ای ایجاد شده

هوشیاریشان به مرحله ای رسیده که ریشه رنج را در درون خودشان دیده اند

اندکی ازحجم و شدت بیماری فرافکنی و توهم توطیه انان کم شده است

انان از وقفه اگاه شده اند
انان به وقفه هوشیار شده اند

تعدادی از انان از این وقفه

(آن لحظه آگاهی)

سود میجویند و کنش مبتنی بر خرد و شفقت را سرلوحه اعمال و گفتار و افکار خویش قرار میدهند
اینان میهمانان فرشتگانند و ساکنان جدید شهر دست چپ

و تعدادی دیگر که نمی توانند در وقفه

(آن لحظه اگاهی)

مستقر شوند و فریب (خاج) را خورده و دوباره غرق واکنش های ناخوداگاه میشوند
دوباره بر اساس الگوریتمهای خاج زندگی میکنند

نیز طعمه عفریتها شده و بر سر نیزه های سه شاخ به شهر دود برده میشوند

دلم برای مردم شهر دود میسوخت
دوست داشتم که به انان کمکی بکنم

از استاد پرسیدم ایا راهی برای رهایی هست
ایا راهی برای رهاییشان هست

لبخندی زد و گفت

رهایی امکان پذیر است
رهایی امکان پذیر است
رهایی امکان پذیر است

با نفست باش
هوشیار از نفست باش
اگاه به نفست باش
بیدار با نفست باش

در ان دو راهروی طولانی
در ان دو حفره سرد و گرم
و بر ان پل جاودانی
مستقر شو
مستقر شو
مستقر باش
مستقر بمان

تا رسوخ کنی در برزخ بی عملی
تا عبورکنی از برزخ بی عملی

تا وارد شوی به شهر فرشتگان
تا وارد شوی به شهر ستارگان

انجایی که همه به یاد دارند هدف زندگیشان را

انجایی که همه رها هستند از توهم مبهم خلسه خواب الوده

انجایی که همه ازاد هستند از چنگالهای گسترده خاج

(شانگریلا،شامبالا،اگه

Satvica Wellness Clinic, [۰۳.۰۲.۱۶ ۰۴:۰۳]
ارتا،الدورادو،جابلقا و جابلسا،اتوپیا،مدینه فاضله)

دوستتان دارم
داوود امین الرعایا
ابان نودوچهار
تبریز